|
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
|
در ادامه ی پست قبلی
رضا قاسمی در چاه بابل می گوید : "بله، جسم میماند، اما روح طاقت عذاب ندارد، می میرد"
شاخههای درخت نارون حیاط خانه را بریدند، به بهانهی بهاری که میرسید و زیبائیش را دو چندان میکرد ، زمستان و بهار آمد و رفت ، نارون جان سالم به در برد، اما فقط زنده ماند، از هیبت گذشتهاش تنها شاخهی بلندی باقی مانده بود که بر تن بیجانش سنگینی میکرد.
انگار ناف مهربانی و آزار را با هم بریدهاند.
/**/ به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد !!! هرکس ارزش دیدن داشته باشد الزاما ارزش نگاه کردن ندارد ، حداقل به حرفهایش گوش نکن، خودت را مثل ابلهها در دام چشمانش گرفتار نکن!
چشمانم را میبندم! اما گاهی کسی که ارزش دیدن ندارد ، پشت پلکهای بستهات به سراغت می آید ، با خودم میگویم فکر کردن که ارزش نمیخواهد، آدم گاهی به چیزهای بیارزش هم فکر میکند.
دو روز است که همینطور نشستهام و به اطرافم نگاه میکنم، بیشتر به طرف چپم که خالیتر است، فضاهای خالی این توهم را در آدم ایجاد میکنند که کاری برای انجام دادن داریم. مثل کسانی که جدول حل میکنند و از این کار لذت میبرند، تمام صفحات روزنامه یا مجله را برای پیدا کردن خانههایی که میشود پرشان کرد زیر و رو میکنند و بعد از کلی تلاش که آن را پر میکنند تازه به اول خط میرسند ، پشیمان میشوند چون دیگر چیزی برای انجام دادن ندارند، کسانی هم از این فرصت استفاده کرده و کتابهایی چاپ کرده اند که همهاش خانههایی ست که پر میشوند. گاهی آدمها هم از کسانی خوششان میآید که خانههایی برای پر کردن دارند، چون این توهم را در آدم ایجاد میکنند که رابطهاش بیفایده نیست، کاری برای انجام دادن دارد. همهی آدمها به هر حال خانههایی دارند برای پر کردن، فقط نوع سؤال و جوابها فرق میکند، هر کس نوعی سؤال را دوست دارد جواب بدهد.
گاهی ما بیشتر از اینکه دنبال پیدا کردن جوابی برای سؤالهایمان باشیم، دنبال سؤالهایی هستیم که جوابهایش را میدانیم، خانههایی که با پرکردنشان احساس مفید بودن به ما میدهند. خانههایی که نمیدانیم چگونه پر میشوند را به حال خود رها میکنیم و میگوییم من برای این کار ساخته نشدهام. شاید هم تمامی خانههای خالی عالم کسی را داشته باشند که بداند چگونه پرشان کند، شاید هر یک از ما جوابی به یکی از سؤالهای هستی باشیم.
/*]]-->پوچی
هر روز یک پدیده ی تازه ، خوشبختانه ! انگار همش مجبوری چیز یاد بگیری ، به قول حسین محسنی به زور هم که شده باید بری بهشت
دارم از سر کار ساعت یک نصف شب بر می گردم خونه
باید از مرکز شهر رد بشم
با دو چرخه هستم
دو چرخم رو چند روز پیش در انجمن تعمیر دو چرخه بعد از سه ساعت کار رو براهش کردم
ادوارد اینجاست داره با دو نفر دیگه صحبت می کنه ، بهش سلام می کنم که برم نمی ذاره برم
مسته مسته
از بهترین دوستای فرانسوی منه ، پسر خیلی خوبیم هست ، شاید به همین دلیله که اصلا دوست نداشتم تو وضعیتی ببینمش که همیشه ولگردای تو خیابونو اونجوری میبینم
بهم میگه بذار یه دور با دوچرخت بزنم
سوار می شه ، اون مست بود من هشیار ، اون دوچرخه سوار شد من پیاده . تصادف کرد
وقتی برگشت مدام تکرار می کرد هزینه ی تعمیر دوچرختو میدم ، یک ترمزش در رفته بود، چرخ جلوش کج شده بود.
نمی فهمید اصلا صحبت هزینه نیست ، حرف سر اینه که عصای دست من این دوچرخه ست ، وقتی که باید دوباره برای تعمیرش بذارمو واسه کارای دیگه لازم دارم ، با این حال مهم نبود چندان ، به فارسی بهش گفتم فدای سرت ، نگام کرد فقط .
گفت باید باهات صحبت کنم ، گفتم بذار واسه فردا ، گفت نه لازم دارم الان ، آخه از معدود فرانسوی های ست که حرف هم رو می فهمیم ، دید فلسفی داره یه ذره ، عاطفیه !
رفتیم آپارتمانش ، همه ی هم خونه هاش تو اطاقاشون خواب بودن ، برای بار صدم دنبال آتیش گشت تا سیگارش رو روشن کنه ، بازهم دست کرد تو جیبش دید نداره، رفتم گاز رو واسش روشن کردم تا سیگارشو روشن کنه.
نشست از همه ی داستانهای عشقیش تا سه صبح حرف زد. عاشق شده. هم اطاقیش هم که بیخواب شده بود به ما پیوست و نشستیم تا چهار صبح
یک صدای انفجار اومد از بیرون ، با صدای خورد شدن شیشه، همسایه ی پایین بود ، انرژی هسته ای هم تولید نمی کرد تو اطاقش ، یادش رفته بود شمع رو کنار اسپری نذاره
آتش نشانی اومد ، من رفتم ، با دوچرخه ای که خیلی دلش نمی خواست جور مستی رفیق من رو بکشه ، اما چاره ای هم نداشتم.
زنگ زد بعد از ظهر، می دونستم زنگ می زنه.
میخواست عذر دیشب رو بخواد و از من هم بخواد که حرفی به کسی نزنم راجع به تمام حرفهاش
منم گفتم اصلا یادم نیست و خیالش راحت باشه
حق داشتم به فکر فرو برم
در چند ساعت چندین موضوع مختلف بهت هجوم میارن ، اونوقت چه جور میشه فکر کرد که آدم دست خوش تحمیلات اطرافش نیست !!
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
یک از اتفاقهایی که می توانم بگویم مرتب در زندگی من در حال افتادن است این است که همیشه یکی هست یا کسانی هستند که دلم برایشان به غایت تنگ باشد و دوست داشته باشم در کنارشان باشم.
زمان افسار گسیخته است.
به آخر الزمان نزدیک می شویم.
ایران در چنان وضعیت ناامید کننده ای به سر می برد که نمی توان آن را تبیین کرد ، باید آن را زیست.
مدینه ی فاضله وجود داشتنی نیست ، چون جامعه انسانی فاضله وجود داشتنی نیست ، چون انسان فاضله وجود داشتنی نیست.
یک اثر انسانی زمانی انسانی ست که عیب داشته باشد ، چون انسان عیب دارد ، ماشین می تواند بدون عیب باشد ، انسان نمی تواند.
گاهی آنقدر چیزهای زیبا در این دنیا می بینی که به او دل می بندی ، ام می ترسی و پا پس می کشی.ا
" این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده ! "
دو هفته
ای می شود که بر خلاف همیشه آسمان شهرمان گرفته
انگار
آسمان هم دیگر از این همه بلا تکلیفی خسته شده و زانوی غم در بغل ساز "چه
کنم" می زند
دل من
هم دست کمی از آسمان ندارد
امروز
اصلا سر سازگاری ندارد
دلم می
خواست جایی بودم که دلم می خواست
دلم می
خواست می دانستم دلم می خواهد کجا باشم
دلم می
خواست دلم تکلیف خودش را با من روشن می کرد
دلم می
خواست کسی از درونم مثل آدم گاهی با من حرف می زد تا می فهمیدم آن توها چه می گذرد
دلم می
خواست گاهی هم روزگار کمی حرف شنوی داشت
دلم می
خواست کمی لج نمی کرد ، بچه بازی در نمی آورد ، عمدا اذیت نمی کرد
گاهی به
این فکر می کنم که آدمیزاد هستم و در این دنیا زندگی می کنم دلهره برم می دارد
شاید روزی
از روزهای پاییز یا زمستان باشد
روزی که
می رسد
روزی که
یا سرد است یا خیلی سرد
روزی که
این نباشم
که این
نباشد
چند روز
پیش سالگرد تولدم بود
خیلی هم
اتفاق مهمی نیست به نظر خودم ، اما امسال انگار تند گذشت ، گذر زمان هر سال انگار
سریعتر می شود.
به این
کاری ندارم.
دقیقا
سه روز بعد از تولد من ، نه ، دو روز ، روز سوم خرداد سال شصت و یک بود. من دو روز
داشتم که خرمشهر آزاد شد. حماسه ای که بارها از آن شنیده ایم و لابد خواهیم شنید.
بدون اینکه
گرایشی نسبت به وطن پرستی مفرط داشته باشم ، هر وقت یاد این پیروزی می افتم ، یا
به هر بهانه ای تصویری از آن از جلوی چشمم می گذرد ، نا خودآگاه نشاطی عجیب مرا
فرا می گیرد ، اما همزمان اندوهی گران هم به سراغم می آید.
این اندوه
ناشی از نوع نگاه امرزو ما به هشت سال جنگ ایران و عراق است
اینکه
برای همه مردم دنیا از هر دین و قومی انسانهایی که از همه دارایی خود گذشته اند و
برای یک هدف جنگیده اند محترم شمرده می شوند ، به خصوص جنگی که نه از سر کشورگشایی
بلکه از سر دفاع در برابر هجومی غیر انسانی پا گرفته.
اما
چیزی که من را همیشه آزار می دهد این است که به خاطر برخوردهای نادرست و حساب
ناشده ی حکومتگران ما امروز این جانفشانی ها آن قدر که باید و شاید گرامی نیست.
نمی
دانم چه بگویم
امروز
خیلی دستم به نوشتن نمی آید.
خلاصه
اینکه من هیچ وقت تجربه ی خراب شدن یا
اشغال شدن خانه ام را نداشته ام ، اما کسانی بودند و وهستند که این تجربه را دارند
، دیروز در خرمشهر و امروز در گوشه های دیگر دنیا . امروز یاد خرمشهر افتادم . یاد
اینکه این همه نادیده گرفته شدن روا نیست. امروز مردم این مناطق در سختی روزگار می
گذرانند و از حقوق بدیهی خود دورند .
دو پست قبلی در مورد slam نوشتم .امروز آن مطلب را اصلاح می کنم.
slam کلمه ی درست آن است که در زبان عامیانه ی امریکایی به معنای کوبیدن می باشد، مثل کوبیدن یک در.
ویکیپدیا می گوید این کلمه معرف نوعی شعر خوانی دکلمه ای و تئاتری است و از آن به عنوان هنر شعر خوانی نام می برد.
این سبک شعر خوانی در دهه ی 80 در امریکا باب شده و بعدها در دهه ی 90 وارد فرهنگ عمومی فرانسه شده. این نوع شعر خوانی مختص جمع است ، یعنی کاری گروهی ست ، شرکت در آن نیز آزاد است. هر کس می خواهد می تواند شعر خودش را بخواند و در ازای آن یک لیوان هدیه می گیرد. اینها همه از اجزای تعریف کننده ی این نوع شعر خوانی هستند. بداهه خوانی هم گاهی اما بسیار کم در آن رایج است.