|
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
|
این نوشته ادامه ی نوشته ی قبلیم با نام دمکراسی ست که خوشبختانه بحث زیادی حول و حوشش شکل گرفت و گفتم بهتره تبدیل به یک پست بشه که همه در جریانش قرار بگیرند.
اول باید بگم که از همه ممنون که اومدید و نظردادید : زهره ، عاطفه ، آرش ، حامد و حسین و بقیه شاید بعد از این نظر بدهند .
نظر همه ی دوستان رو اینجا (در بخش نظرات نوشته ی قبلی) بخونید.
من اینجا درباره ی دو نظرکه حاوی بحث نظرات دیگر هم بودند، می نویسم !
1 ـ مراد من از اینکه این ما هستیم که انتخاب می کنیم و انتخاب میشیم خیلی کلی تر از رد صلاحیت ها بود حامد جان ! ببین مردم ما به طرز فکر رای می دهند ، شاید آنها طرز فکر کسی که به او رای میدهند را به درستی نشناسند ، اما به تصویر ذهنی خودشان از او رای می دهند نه به این آدم خاص. این جریان فکری احمدی نژار بود که رای آورد( البته جریان فکری ای که تبلیغ شده بود) و تصویر هاشمی بود که رای نیاورد. می خواهم بگویم اگر هیچ کس از نمایندگان جریان موسوم به اصلاح طلب تایید صلاحیت نشده بود با تو موافق بودم ، اما چه دکتر معین که تایید شد چه دکتر یزدی که تایید نشد هر دو نماینده ی جریان اصلاح طلب بودند ، پس نباید فکر کنیم که اگر تمام رد صلاحیت شده ها هم آمده بودند ،" جریان" دیگری حاکم می شد ، البته من بر اساس بضاعت موجود اصلاح طلبان حرف می زنم . فراموش نمی کنم مسوول یکی از فعالترین دفاتر انتخاباتی هاشمی در دور اول را که در دور دوم به احمدی نژاد رای داده بود و میگفت بعد از حمایت افرادی مثل بهزاد نبوی و محمود دولت آبادی از هاشمی این تصمیم را گرفته است.
2 ـ در مورد نخبگان با نظرت صد در صد موافقم . اینجا ه مروی سخنمن بیش از مردم عادی با نخبگان بود ، آنهایی که حتی قادر به ائتلاف با نزدیک ترین گروههای خود نیستند باید بدانند که پایه ی نظام دمکراسی ائتلاف نخبگان سیاسی است که اصلا واژه ی " نخبه ی سیاسی" در ایران غیر قابل تعریف است به نظر من . در مورد رسانه هم حق با توست اما من معتقدم با بضاعت حاضر ، اگر اصلاح طلبان رسانه هم داشته باشند که در مقاطعی داشتند ، وضعشان از این بهتر نخواهد شد ،مگر رویه ی دیگری را پیش بگیرند.
3 ـ در مورد "فرهنگ دموکراسی" و رژیم مطلوب شاید باید مقداری نظرم رو روشن تر کنم. نظر من دو جهت دارد ، اول همون حرفی که در مورد نظر آرش زدم ، یعنی " نیاز به افرادی با شخصیت های غیر متمرکز و غیر خود محور برای داشتن یک سیستم اجتماعی و لابد سیاسی با همین مشخصات" . می توان مثال نقض هم پیدا کرد ، اما معمولا در غیر این صورت یا با یک سیستم دمکراتیک ظاهری سر و کار خواهیم داشت ( شاید چیزی مثل ایران ) یا با یک سیستم سیاسی که دوام چندانی نخواهد داشت. اما چرا ؟ این همان بعد دوم است :
می دانیم که در یک سیستم اجتماعی مشارکتی ایده آل هر فرد عضو چندین گروه اجتماعی ست و در نهایت این گروهها عضو گروههای بزرگتر و بزرگتر که علیرغم اصل کثرت گرایی در نظام دمکراسی ، برای تاثیرگذاری برروندتصمیم گیری این گروهها با حفظ تفاوتها ، به وخدت نسبی یا ائتلاف رو می آورند. این شبکه ی گروهها ساختاری فردی دارد و گمان نمی کنم در فرهنگی که زندگی در یک جامعه ی گروهی تعلیم داده نشده قابل اجرا باشد.
در مورد مثال عراق هم خب لابد نمی گویی که آنها بعد از سه سال توانسته اند یک حکومت مرکزی قانع کننده ایجاد کنند !" امریکا با شعار ایجاد دمکراسی عراق را اشغال کرد ، اما این را مشاورین کاخ سفید محاسبه نکرده بودند که دمکراسی نیاز به نخبگانی دارد که با داشتن تجربه ی فعالیت سیاسی صلح آمیز برای ایجاد یک حکومت دمکراتیک به یک نخبه ی واحد تبدیل شوند " (هیگلی و برتن در کتاب " نخبگان دمکراسی) عراق یک جامعه ی توده ای و فاقد گروه است که تنها عواملی که پتانسیل جمع کردن مردم را به دور یک موضوع دارند ( یعنی مذهب و ملیت ) به همان میزان هم نقش تفرقه افکنی دارند.
در مورد نظر حسین :
انصافا به مطلب به جایی اشاره کردی ، شاید اگر تا به امروز هم اینکار رو کرده بودیم جای بهتری ایستاده بودیم ، اما همه حرف من این نیست ، یه چیزی جا افتاده : باید بدونیم از کدوم طرف باید بریم تا برسیم .
به نظر من شعار بزرگ دمکراسی به تنهایی کافی نیست ، هدف تا خرد نشه برای همیشه هدف باقی میمونه ! حرف من اینه که همه ما دوست داریم برای خودمون تصمیم بگیریم ( دمکراسی ) و اصلا اینجا بحث من این نیست که اختیار تام بدون بلوغ فاجعه آفرینه ( چون یک : این حرف الان همان توجیه امثال مصباح یزدی است برای گرفتن اختیار تصمیم گیری ازمردم که رسما ه مآن را اعلام می کنند و دو : در اینکه برای رسیدن به بلوغ چه باید کردجواب هرگز به این سادگی نیست که خب با ید یک نفر که عقلش می رسد جای همه تصمیم بگیرد ) . خرف من این است که ما برای رسیدن به حق تصمیم گیری برای خودمان باید هدف را خوب بشناسیم و بعد عمل کنیم و جامعه را در این مورد آگاه کنیم ، من میگویم به عنوان یک کنشگر اجتماعی باید این کار را انجام دهیم ، نه الزاما یک مشاهده گر . در پست پیشم خواستم بگویم که ما به عنوان کنشگران اجتماعی باید از ابتدایی ترین و مهمترین بخش یعنی خودمان شروع کنیم و به تمرین زندگی گروهی و زندگی و تفکر دمکراتیک حتی در ابعاد بسیار کوچکی مثل خانواده بپردازیم ، این اساس شکل گیری دمکراسی درنظرمن است .
فکر می کنم شعار کور کورانه دمکراسی راه به جایی نمیبرد و اگر هم ببرد نام آنجا " ناکجا آباد" است که اگرواقعاٌ آباد باشد باز جای شکرش باقی است !
این بار هم گذشت ، یک بار دیگر رفتیم و رای دادیم و انتخاب کردیم و انتخاب هم شدیم .
همه ی ما هم انتخاب کردیم هم انتخاب شدیم ، نباید فکر کنیم کسی غیر از من یا توست که رئیس جمهور می شود یا نماینده یا حتی رهبر !
بدون اینکه بخواهم از دمکراسی به عنوان یک سیستم سیاسی دفاع یا آن را رد کنم چند نکته ی کوچک که در این مورد به ذهنم می رسد را می گویم .
۱: دمکراسی پیش و بیش از اینکه یک پدیده سیاسی باشد یک پدیده اجتماعی و فرهنگی است . به این معنا که نهادهای دمکراسی تنها و تنها در جامعه ای به خوبی ایجاد و حفظ می شوند و گسترش پیدا میکنند که آن جامعه از حیث اجتماعی و فرهنگی مؤلفه های خاصی داشته باشد ( تا نه تنها آماده پذیرش این نهادها باشد بلکه به آنها نیاز داشته باشد )
یکی از مهمترین این مؤلفه ها ، سطح آن جامعه از حیث دانش است ، دانشی که می گویم را نمی توان با مدرک تحصیلی اندازه گرفت ، منظورم شعور فعالیت جمعی است ، درک ضرورت تشکیل گروه برای افزایش قدرت فردی ! اگر چه که انسان به جمع تمایل دارد و شاید با دادن آموزش درست وحذف موانع فعالیت جمعی می توان به این نقطه رسید ، اما نه یک شبه !
در چنین جامعه ای افراد برای بهتر زیستن نیاز به تشکیل گروههای اجتماعی و گسترش آنها را احساس می کنند و به این ترتیب حول خواسته های مشترک جمع می شوند.
این جامعه نیاز به حکومتی دارد که حداکثر خواسته های حد اکثر گروههایش (که بر اساس نیاز ایجاد شده اند) را نمایندگی کند و از سوی دیگر قابلیت( توانایی فنی و قانونی) این را داشته باشد که حداکثر منافع گروهی بعضاٌ متناقض را در بسته ای به نام منافع ملی گرد هم بیاورد ، همان مفهوم " تنظیم تعارضات " که امروز از وظایف اصلی یک حکومت مدرن به حساب می آید ، درنتیجه به ایجاد،حفظ و تقویت نهادهای دمکراتیک کمک می کند.
۲ : نباید فراموش کرد که این نوع حکومت در درون گروهها نیز جریان دارد . به نظرم همیشه نیاز ، فرهنگ ایجاد میکند که البته با مرور زمان دستخوش تغییر و اصلاح می شود ، اما الزاماٌ تمامی مولفه های فرهنگ ، زاده نیاز نیستند ، شاید.
۳ : در اینکه مشارکت سیاسی پیش فرض یک سیستم سیاسی دمکراتیک است تردیدی نیست اما چگونگی مشارکت بسیار مهم است . این هم درست است که هیچ حکومتی مشارکت کامل را تجربه نمی کند . به هر حال در تمامی جوامع عده ای هستند که خود فکر می کنند و عده ای دیگر مسؤولیت فکرکردن را به گروه اول واگذار و از آنان پیروی می کنند ، اما در جوامع مدرن این پدیده در قیاس با جوامع دیگر کنترل شده تر و حساب شده تر است و لابد عده ی کسانی که خود برای خود تصمیم می گیرند، بیشتر.
۴ : نیاز به همگرایی برای پاسخگویی بهتر به خواسته های فردی ، به ایجاد گروهها ختم می شود و با تشکیل گروه یک نیاز گروهی هم ایجاد می شود ، نیاز به تاثیرگذاری بر تصمیم گیری کلان در جهت منافع گروهی . اینجا همان نهادهای دمکراسی هستند که نیازها ی گروه را به سمت نیازهای جامعه جهت دهی می کنند.
۵ : یک حکومت دمکراتیک برای جامعه ای که هنوز فرهنگی دمکراتیک ندارد که به ایجاد خودکار نهادهای دمکراسی بپردازد ، خطرناک است و معمولاٌ بعد از مدتی جای خود را به یک حکومت تمامیت خواه می دهد ، همان مثال مولانا که نان دادن به طفل به جای شیر برایش کشنده است ! همان اتفاقی که امروز عراق را از رسیدن به یک حکومت نمایندگی دور کرده است ، در این میان نقش نخبگان بسیار حیاتی است ، اگر چه آنان نیز به هر حال جزئی از جامعه اند .
این قصه ی "حسین کرد شبستری" برای این بود که بگویم جامعه ما هنوز یک جامعه قبیله ایست و هنوزنیاز به دمکراسی در آن شکل نگرفته است که لازمه یک حکومت با این مشخصات است.
چه خوب می شد اگرهر کدام از ما فقط سعی می کرد کار خودش را به بهترین نحو انجام دهد ، همین !
پایان شب سیه سپید است
سه ساعت گذشته ازنیمه شب به اتاقم برگشته ام ، امشب شب یلدا بود . انجمن فرهنگی ایرانیان در مونپولیه به مناسبت شب یلدا ایرانیان را دور هم جمع کرده بود. خوش گذشت ، ساز هم زدم ، "بیات ترک" و "ماهور" ، غزلهای حافظ هم می رقصیدند و ستاره باران می کردند .
مطلبی را از پیش در مورد اوضاع و احوال سیاسی ایران نوشته بودم و می خواستم آن را امشب روی این صفحه بفرستم ، اما امشب بعد از همه ی نا امیدی ها انگار دوباره دست امید شانه هایم را گرم کرد . حیف بود ، امید آمده بود ، گفتم قلم را در دستش بگذارم تا بنویسد برایم حال که می اندیشد به جایم !
انگار شب یلدا را هیچ وقت این گونه ندیده بودم . همیشه آن را بلند ترین شب سال می دیدم ، اما بعد . بعد از شب یلدا مهر متولد می شود ، یعنی روز آهسته آهسته جای شب را می گیرد ، دیگر شب جان میدهد ، می میرد ، اما نه ناگهان ، به برکت قدوم روز ، ذره ذره.
یلدا پایان حکومت شب است ، انگار کمی از فلسفه ی آن منحرف شده ایم این روزها ، ما همیشه یلدا را به نام و نشان بلند ترین شب سال جشن میگیریم ، اما این نیست ! این شادی فرداست، شادی گذشت این شب ، عدمش ، نه وجودش . شاید هم وجودش به نشان بلند ترین شب ها !
می گویم به گمانم ما هم نیاز به آفتابی داریم که عرصه را بر شب تنگ کند ، شب جهالت و ندانستن مرکب ، شاید این آفتاب دانش باشد ، شاید .
گاهی مشکلات آنقدر بر سرمان آوار میشوند که به کل از آینده نا امید میشویم و فکر می کنیم دیگر تمام شد ، اما به هر حال کورسویی از امید بشارت می دهد که انگار "یوسف گمگشته باز آید به کنعان ، غم مخور ! " اما اینکه این اتفاق جز با همت همه مان نمی افتد تردیدی نیست ، خواستن همه مان و خاستن همه مان. آرزوی اینکه روزی شاهد باشیم که ایرانمان در جایی شایسته ی همه ی دارایی اش نشسته باشد که سخت نیست ، پس آرزو می کنیم ! فکر می کنم به راستی اگر بخواهیم می شود ، اما هر چقدر بخواهیم همانقدر هم می شود .
به صدای دلنواز استاد اقبال آذر گوش میدهم که "بیات ترک" می خواند و رشته های جان را می نوازد .
نشسته ام در انتظار صبح ، می دانم که می آید و رنگ تیرگی ها را می شوید ، اما رنگ تیرگی های درون را آیا؟ نمیدانم .
حافظ هم دراین میان میدان دار است ، گفت :
دانم سر آرد غصه را ، رنگین برآرد قصه را / این آه خون افشان که من هرصبح وشامی می زنم
یلدا ، پایان حکومت شب مبارک !