|
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
|
اگه نوبتی هم باشه دیگه نوبت یلدا بازیه !
اگر چه که خیلی هم سخته پنج تا راز نگو پیدا کنی که نه مثل رازهای بعضی ها خیلی لوس و محافظه کارانه باشه نه از اونقدر ناجورباشه که از آبروی آدم هیچی نذاره بمونه .(که همه هم از این رازها دارن.)
اول تشکر از حسین شیخ به خاطر این پاس طلاییش و بعد هم از همه دیگرانی که در این بازی با حال شرکت می کنند. به نظرم کمترین خاصیتش اینه که نشون میده هممون دربسیاری موارد شبیه هم هستیم ، " آنچه بر عالمست بر آدم است " !
۱ ـ دبستان که بودم اونقدر بازی فوتبالم افتضاح بود که همیشه وقتی یار کشی میکردن میموندم آخرین نفر و سر نکشیدنم دعوا بود . یه بار هم جلوی دروازه ی خودمون خواستم توپو بشوتم که پام از روش رد شد و تو برگشت پشت پام خورد به توپ و به خودمون گل زدم . بدیش این بود که هیچ کس هم اعتراض نکرد ، یعنی همه انتظار همچین کاری رو از من داشتن .
۲ ـ سال اول راهنمایی به خاطر اینکه صدام خوب بود و آواز می خوندم بین بچه ها محبوب بودم ، تو رای گیری برای سرگروه "تیم ملی" کلاس انتخاب شدم و اونقدربازی کردم تا بازیم بهتر شد .
۳ ـ من تا به امروز هنوز کتاب "قلعه حیوانات" رو نخوندم ، چون اصولا به چیزی که خیلی مد شه آلرژی دارم !
۴ ـ با اینکه ورزش اصلیم شناست اما هنوز هم بعضی وقتها از یه حجم زیاد آب می ترسم .
۵ ـ نمره ی ریاضی پیش دانشگاهیم 15 شد ، اما برگم رو به صورت کامل محمد حسین گلرونیا نوشت ، اگر نه نمره ی خودم دو بود ، ممنون رفیق!
( ۶ ـ وقتی بچه بودم یه دختری تو همسایگیمون بود به نام سپیده که موهای سبز و چشمای روشن داشت ، خیلی عجیب بود. همسایه اونوریشون هم یه پسر تپل بود که از همون هشت سالگی ریش داشت ، این پسره هر روز مینشست جلوی در و خیره میشد تو چشمای اون دختره ، خیلی تابلو بود ، انگارمی خواست با نگاهش دختره رو بخوره .
از پسره اصلا خوشم نمی اومد اما از دختره چرا ! البته خب طبیعی هم بود . بعدش دیگه ما ازاون محل رفتیم ، اما گمون نکنم اون پسره هنوز بی خیال چشمای روشن سپیده شده باشه .)
یه خاطره هم از دبیرستان بگم ، اگر چه که راز نیست اما اولا حسین شیخ کلی حال می کنه و به علاوه یادی میشه از روزهای خوبی که فکر نمی کردیم بگذره :
سال اول دبیرستان تو کلاس یه لیگ فوتبال خیلی منظم گذاشتیم ، خب زمین گل کوچیک و تیمها هم سه نفره بود .
من و هادی ارکان و حسین حقی یه تیم خیلی خوب داشتیم و انصافا هم من و هادی خیلی با هم خوب بازی می کردیم و حقی هم دروازه بان بود . حسین شیخ هم با دونفر دیگه ( که به گمونم دروازه بانشون رضا کریمی بود) یه تیم داشتن که شاید امید دهم قهرمانی هم نبودن .
بازی اول ما باهم بود ، نیمه ی اول ما پنج تا حمله کردیم و در هر پنجتاش توپ برگشت و حسین شیخ با دروازه بان تک به تک شد و با یک "یه پا دو پا"ی ابتدایی به ما گل زد ، البته هیچ وقت یادم نمیره که حسین با شکمش دروازه بان ما رو به عقب هل می داد و کار خودشو راحت می کرد . نیمه ی دوم ما چهارتا گل زدیم اما هر کاری کردیم نتونستیم پنجمیش رو بزنیم ! باختیم ...
میدونم که لابد منتظر این نوشته من تو صفحه امروز نبودید ! درسته !
بحث دمکراسی نیمه تموم مونده و بعلاوه تا دیر نشده باید به مناسبت شب یلدا و پاس طلایی حسین شیخ چند تایی از" پته هام رو روی آب بریزم" تا به هر حال منم تو یلدا بازی شرکت کرده باشم !
در اولین فرصت هم از بحث بسیار خوب دمکراسی یک جمعبندی می نویسم و هم قبل از آن ، شاید همین امشب ، قضای یلدا بازی را بجا می آورم .
اما امشب ، شب سال نوی میلادی است ، یک هفته بعد از اینکه همه از گرفتن هدیه هاشون از" بابا نوئل " ولو یک لبخند کوچیک رو لبشون نشسته .
حداقل برای من هیچی جای عید نوروز خودمون رو نمی گیره ،نه به خاطر اینکه کنار عزیزام نیستم ، بلکه به خاطر گذراندن تمام سالهای بچگی به امید شب عید و بوی نوروز و عیدی گرفتن و لباس نوپوشیدن و به قول مرحوم "فرهاد" سرکردن زمستون و در کردن حستگی های یک سالمون با همه ی قشنگی های عید .
بگذریم ، غرضم از زدن این حرفا این بود که بگم با تمام این اوصاف اینجا هم یه جورایی نو شدن سال یه حال خوبی به آدم میده ،همه ی خیابونا چراغونی شده ، همه جا صدای موزیک میاد ، همه در جنب و جوشن ، شادن ، مهمونی میرن ومهمونی میدن ، خلاصه این دو هفته ی سال براشون واقعاٌ فرق داره ! بالاخره همیشه نو شدن خوبه ، همه با هر طرز فکری بالاخره ازاینکه یه بار دیگه یه جورایی کنتر زندگی صفر میشه خوشحال میشن !
میشه نو شدن سال رو اینجوری هم دید که یه بهانه ست یرای اینکه همه چیز رو فراموش کنیم و فقط یک لحظه چشم هم بذاریم و فکر کنیم که دوباره متولد شدیم و دوباره بک فرصت به اندازه ابدیت داریم تا حرکت کنیم ، اگر چه بالاخره اسیر دست زمانی هستیم که بی کمترین شائبه ای ازاینکه ما از کودکی به جوانی و از جوانی به سالخوردگی میرسیم می تازه !
خلاصه که اول تبریک به مناسبت عید قربان که من خیلی فلسفش رو دوست دارم ، اگر چه فرصت نشد راجع بهش بنویسم و بعد دوباره تبریک به همه به خصوص به مسیحیان عزیز به مناسبت این ایام فرخنده.
امشب حیفه که تو خونه بمونم ، بیرون ظاهراٌ خبریه ! به علاوه یکی از دوستان هم دعوت کرده با رفقای دیگه امشب رو با هم باشیم .برگردم احتما لا یلدا بازی رو می نویسم !
تا بعد .