تبليغاتX
اشارت
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

 

 

دیروز به یک سفر یک  روزه به  یکی از شهر های اطراف رفتم ، به دعوت یک انجمن سینمایی  برای شرکت در یک جلسه ی بحث در مورد شرایط اجتماعی ایران و به خصوص شرایط  زنان ، به مناسبت اکران فیلم آفساید جعفر پناهی .

 

بعد از ظهر که تو قطار بودم ، نا خود آگاه توجهم به صحبت دو نفری که کنارم نشسته بودند جلب شد ، در مورد یک کار ساختمانی صحبت می کردند ، یکی از اونا حرفی زد که خیلی من رو به فکر فرو برد : می گفت من در کارم ترجیح می دم کار گری داشته باشم که هیچ اطلاعی از اون کار نداشته باشه ! چرا ؟ چون کسی که مقداری در کار سر رشته داشته باشه مدام با اظهار نظرهاش جلوی پیشرفت کار رو میگیره !

 

یاد نظر حسین شیخ در بحث دمکراسیمون افتادم ، که دمکراسی بیشتر یک اجبار به رعایت قواعد بازیست تا یک توافق و ممکنه الزاما جامعه دارای ارزشهای لیبرال  نباشه !

 

به این فکر کردم که علیرغم توقعاتی که از دولت های "مدرن" برای رعایت حق اعتراض مردم میرود ، در بسیاری از موارد ما در کارهای بسیار جزئی از پذیرش ایده های انتقادی عاجزیم و نه تنها اونها رو باعث تعالی کار نمی بینیم بلکه فکرمی کنیم باعث کند شدن کار می شن .

 

ودوم اینکه آیا با این مساله می توان قدرت مطلق دولت برای اداره ی کشور را بعد از انتحاب شدنش توجیه کرد ؟دولتی که با یک روند دمکراتیک انتخاب شده آیا میتواند بدون تمسک به حداقلی از خودکامگی یک کشور را اداره کند ؟ 

 

 مهمتر اینکه آیا واقعا می توان به وجود دمکراسی حقیقی اعتقاد داشت ؟ آیا اجرا یا ادراه بدون حد اقلی از خودکامگی ممکن است ؟  

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 6:38  توسط سبزک  | 

 

یاد فرهاد خوش ، یاد اسماعیل خویی هم

 و یاد بچگی ، یاد روزهایی که سقف آرزوهامان ستاره ها بودند  ، روزهایی با شبهای روشن مثل روز

 یاد گریه کردن از ترس و خندیدن های بی دلیل ،یاد قهقه

یاد بهانه های بی خودی

یاد روزهایی که از شوق روز سرشارمان ، شبها خواب حرام میشد

یاد رختخواب های خانه ی مادر بزرگ با آن خوابهای شیرینش

یاد دلی که با یک وعده خشک و خالی رام می شد ،

دلی که گره کور نداشت

یاد چشمی که می دید  ، دلی که میخواست !

یادش به خیر .

+++++++++++++++++++

وقتی که من بچه بودم ،
پرواز یک بادبادک
می بردت از بام های سحرخیزی پلک
تا
نارنجزاران خورشید .
آه ،
آن فاصله های کوتاه .
وقتی که من بچه بودم ،
خوبی زنی بود که بوی سیگار می داد ،
و اشکهای درشتش
از پشت آن عینک ذره بینی
با صوت قرآن می آمیخت .

وقتی که من بچه بودم ،
آب و زمین و هوا بیشتر بود ،
وجیرجیرک
شب ها
درمتن موسیقی ماه و خاموشی ژرف
آواز می خواند .

وقتی که من بچه بودم ،
لذت خطی بود
ازسنگ
تازوزه آن سگ پیر و رنجور .
آه ،
آن دستهای ستمکار معصوم .


وقتی که من بچه بودم ،
می شد ببینی
آن قمری ناتوان را
که بالش
زین سوی قیچی
باباد می رفت –
می شد،
آری
می شد ببینی ،
و با غروری به بیرحمی بی ریایی
تنها بخندی .


وقتی که من بچه بودم ،
درهرهزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تاخواب و بیداری خوابناکت
سرشار باشد .


وقتی که من بچه بودم ،
زورخدا بیشتر بود .


وقتی که من بچه بودم ،
برپنجره های لبخند
اهلی ترین سارهای سرور آشیان داشتند ،
آه ،
آن روزها گربه های تفکر
چندین فراوان نبودند .


وقتی که من بچه بودم ،
مردم نبودند .


وقتی که من بچه بودم ،
غم بود ،
اما
کم بود .


اسماعیل خویی .بیستم اردیبهشت 1347 - تهران

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 2:50  توسط سبزک  | 

گرم ترین سلامها  به تمام عزیزانم  که به من لطف می کنند و هر از چند گاهی به این حلقه سر می زنند ، می نویسند یا نه ، حضورشون مایه دلگرمی ست .

 

بعد از یک تاخیر نسبتا طولانی اما اجتناب ناپذیر به خاطر درگیری امتحانات ، دوباره سعی می کنم مرتب تر بنویسم .

 

گفتنی ها کم نیست ، اما فکر می کنم بد نباشه از بحث راجع به دمکراسی که  در دو پست دمکراسی1 و دمکراسی 2  مطرح شده بود و به لطف دوستان بسیار خوبم دامنه ی زیادی پیدا کرد  ، یک جمع بندی مختصر  بکنیم تا مطالب دقیق تری دستمون رو بگیره و ببینیم بعد چی پیش میاد !

 

 

با توجه به اينکه" شناخت" ، از" سؤال" ناشي ميشه يا به عبارت ديگه سئوال در مورد چيستي يا چگونگي، منشأ علم به حساب میاد، براي جمع بندي شايد بهتر باشه به طرح فرضيه ها يا همون سؤالات مختلفي که طی اين بحث مطرح شد بپردازيم ، سؤالهایی که الزاما ٌجوابی برایش نداریم ! 

 

۱ ) به عنوان يک کنشگر اجتماعي آيا در ايران امروز نياز به تحليل شرايط از بیرون و عمل عقلاني داريم يا اينکه بايد صرفاٌ در پی دستیابی به دمکراسي همسو با جامعه تلاش کنیم ؟

 

۲ )  با فرض جدا کردن دمکراسي از ليبرليسم ، آيا دمکراسي بُعد فردي دارد يا نه؟ آيا اصطلاح "فرهنگ دمکراسي" قابل تصور است؟ 

 

۳) آيا  ايجاد يک حکومت دمکراتيک به ایجاد "فرهنگ دمکراتيک" در يک جامعه مي انجامد يا بر عکس، يعني با ايجاد "فرهنگ دمکرتيک" در يک جامعه آن جامعه به يک حکومت دمکراتيک مي رسد؟  آيا دمکراسي زمینه فرهنگي و اجتماعي دارد يا نه؟

 

۴)  دمکراسي يک ضرورت ناشي از چند صدایي در يک جامعه است يا يک توافق ناشي از يک "فرهنگ دمکراتيک"؟

 

۵)  آيا ميتوان يک جامعه را از بالا دمکراتيزه کرد يا اصلاٌ  آيا آن دمکراسي که بر اساس نياز و توسط خود جامعه ايجاد ميشود با دمکراسي به عنوان يک قاعده بازي که از بالا تحميل شود فرقي دارد؟

  

 و چند نکته که به ذهنم ميرسه :

 

۱)  ظهور دمکراسی درعصر ما  تقريباً با صنعتي شدن جوامع مصادف شد ، شايد تشكيل سنديکاها و احزاب به عنوان گروههاي حرفه ای با کارکرد تربيت و سازماندهي نيروها در ايجاد دمکراسي هاي غربي بي تاثير نبود.

 

 ۲ ) به نظر مي آيد فرق دمکرسي با آنارشي فرق بين عمل در چارچوب گروهي  و حرکت توده اي باشد يا  چند صدايی سازمندهي شده و چند صدايی فاقد سازمان.

  پس چند صداي به خودي خود به دمکراسي نميرسد، بل  نقش نخبگان سياسي در اين ميان بسيار مهم است ،اينکه نخبگان در ايجاد يک چارچوب سياسي دمکراتیک توافق کنند ! ضرورتي که به توافق مي انجامد  !

 

۳ ) به نظرم گروه ، ابزار قدرت افراد جامعه است و در خارج از فعاليت گروهي صداي افراد خيلي سخت به گوش مي رسد. شايد جامعه ای فاقد گروههاي منسجم و نخبگان با تجربه ، همان جامعه نا آماده اي است که چند صدايی در آن به هرج و مرج مي انجامد.

 

۴ ) به نظرم دمکراتيزه کردن جامعه از بالا از نظر تئوریک قابل تصور است اما در حقيقت نه! چون ما هميشه در اجرا با يک جامعه انساني مواجهيم که عوامل زيادي بر آن تاثير گذارند و  نميتوان همه اين عوامل را بر وفق مراد تغیير داد . به هر حال نبايد فراموش کرد که منطق سياست قدرت است نه براي مثال حقيقت يا عدالت یا زیبایی ! یکی از مشکلات ، ماهیت همان نیروی تحمیل کننده ی دمکراسی است .

 

۵)  نميگويم دمکراسي در عراق خوب نيست ، ميگويم با شرايط موجود دست يافتني به نظر نميايد مگر فاکتوري تغیير كند.

 

۶) امروز بحث دولت رفاه به عنوان مهمترين فاکتور در تعیین میزان مطلوبیت حکومتها به شمار مي رود (مطلبي که دوست عزيزم بني طبا به آن اشاره کرده بود، يعني کسب درآمد و رفاه بيشتر) حال اين سئوال که آيا هميشه کسب درآمد و رفاه بيشتر در سايه دمکراسي به دست ميايد ؟ نمی دانم ! 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 9:7  توسط سبزک  |