|
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
|
این شکسته چنگ بی قانون
رام چنگ چنگی شوریده رنگ پیر
گاه گویی خواب می بیند
خویش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم انداز شاد و شاهد زردشت
با پریزادی چمان سر مست
در چمنزاران پاک و روشن مهتاب می بیند
روشنی های دروغینی
_ کاروان شعله های مرده در مرداب _
بر جبین قدسی محراب می بیند ...
هویت چیست ؟ وطن ؟ خاک؟ فرهنگ ؟
به عنوان کسانی که در ایران بزرگ شده ایم تصویر واحدی ازاین مفاهیم داریم ؟ تصویرمان با واقعیت مطابقت می کند ؟ خدا کندکه نکند، با این هویت به قول داریوش شایگان چهل تکه ! واقعیتی که در ذاتش مرکز گریز است ، فاقد یگانگی است .
مسلمانیم ؟ از کدام گونه اش ؟ ایرانی هستیم ؟ از کدام ایران؟ ایران داریوش و کورش یا ایران نادر و شاه اسماعیل و قاجاریه ؟
می دانیم که همه و هیچ ، هر کدام از ما جام بند خرده ای از همه این تکه ها هستیم .
" من یقین دارم که در رگ های من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت :
کا ندرین بی فخر بودنها گناهی نیست ... "
این "هویت " بی سامان ناهنجار گاهی چنگ می زند به ذهنم . همیشه خوشحال از ایرانی بودنم و اینکه در ایران بزرگ شده ام ، اما می ترسم از اینکه این شادمانی کذایی ریشه در ناگزیریم داشته باشد .
این را خوب می دانم که در تصویرم از تمام این مفاهیم حتی با یک نفر هم مشترک نیستم ، حتی با یک نفر ازنزدیک ترین هایم ، وطن من با وطن تو فرق دارد برادرم ، هم ریشه ام ، هم خاکم ، و با تو نیز خواهرم ، تو هم فرهنگ را همان گزاره ای می بینی که من ؟! نه لابد !
فکر اینکه چه باید کرد با این نا بسامان ، فقط یک جرعه به چاه نمی دانم هایم می ریزد ، شاید به قول حسین باید خودمان را به امواج این دریای طوفان زده بسپاریم و امید به باد شرطه ای ببندیم که شاید چشممان را به جمال دیار آشنایی روشن کند ، شاید هم نه .
چه مي گذرد بر ما
بر اسيران بند بند اين چرخ
که کبوديش از خون دل پدران ماست
چه مي گذرد بر ما !
انگار به بندمان ميکشند
انگار ندانستنمان هم بر ما آوار ميشود
حتی سکوتمان
چه مي گذرد بر ما !
اين سيه بختي ناهموار را به دوش ميکشيم
و ميترسيم از آرزوي روزهاي روشن هم
و از سلاخي گنجشگکان دقايق سرشار
مست غرور باري که ميکشيم
و زجري که ميبريم
نميترسيم از آنچه نميدانيم
دل خوش به آنچه ميدانيم و نمي گویيم
چه بی شرمانه مي گذرد این بی سرنوشت
و چه حقيرانه ميکشيم بار دقايق رفته و نيامده را
واي بر ما !