|
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
|
داشتم فکر می کردم که تو این دنیا کمتر چیزی به اندازه ی یه رفاقت مشتی و یه رفیق مشتی تر که حرفت رو بفهمه و حرفش رو بفهمی به آدم آرامش و خوشی غیر قابل وصف می ده !!!!!!!!!!!
به افتخار ه..................................مه ی رفیقای گل و مشتیم !
فکر ، فکر ، فکر
جایی زندگی می کنم که مجبور می شوی به همه چیز فکر کنی ، درست برعکس جایی که زندگی می کردم ، که همه مفاهیم از قبل تعریف شده ،رای دادگاه زندگی صادر شده ،کسی تو را به فکر کردن وا نمی دارد ، فقط به عمل کردن به هر آنچه میگویند درست است تشویق می شوی از درون و بیرون .
اما اینجا ، اینجا .... همه چیز با محک عقل سنجیده می شود ، اینکه این احساس را دارم بی معناست ، می ترسی بگویی به فلان اعتقاد دارم . حتی ازدرون هم به این سمت هدایت میشوی که برای همه چیز از عقلت دلیل بخواهی.
نمی گویم خوب است یا بد ، اما برای من آزار دهنده است ، احساس می کنم با حذف روح ، زندگی طعم خوشش را از دست می دهد . اینجا تا چیزی را با حواس پنجگانه ات احساس نکنی ، وجود ندارد.
برایم سخت است که تا می گویم این را دوست دارم ، ناخودآگاه فکر کنم که چه خاصیتی برایم دارد .
برایم سخت است که هر روز با خودم درگیر باشم برای اینکه این چرا بهتراز آن است ، اصلا بد یا خوب را چه چیزی تعیین می کند ؟
از همه سخت تر اعتقاد به ماوراء است ، سخت است برایم زندگی کردن بدون ایمان ، شاید عادت کرده ایم ، اما سخت است !