تبليغاتX
اشارت
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

 

از در  وارد شد با دستبند ی که یک طناب زخیم آن را همراهی می کرد ، سر طناب هم در دست پاسبان بود. وقتی آمد گریه می کرد ، وقتی که برای آخرین بار نگاهش کردم هم ، فقط گریه می کرد ، گاهی هم چیزی به فارسی می گفت.

 

قاضی با دو دستیارش که هر دو هم زن بودند از در واردشد ،همه با لباسهای مشکی و گشاد مخصوص دادگاه. زنگ دادگاه را زدند و از همه خواستند به احترام دادگاه بلند شوند. قاضی نشست .  

 

هر سه متهم وارد شدند ،وقتی در جایگاه نشستند دستنبد ها را از دستشان باز کردند ، با شوهرش بود و یک مرد جوان دیگر. هنوز گریه می کرد.

قاضی ازهر سه خواست تا روبروی او پشت میکروفون قرار بگیرند ، آمدند ، مترجم هم آنها را همراهی میکرد ، می شنید و ترجمه میکرد ، از چشمانش  غم می ریخت ، مدام سعی می کرد با حرف زدن آرامشان کند ، هر از چند گاهی هم تذکر رئیس دادگاه را به او منتقل می کرد که گریه نکن ، اما او گریه میکرد.

دو مرد جوان با سرو وضع مرتبی آمده بودند ، اما او چندان حال خوشی نداشت .

قاضی دادگاه از خواندن اتهامت شروع کرد ، مترجم هم برایشان ترجمه می کرد .

او گریه می کرد اما صدای شوهرش را گاهی می شنیدم که با لهجه ی روستائیش سعی می کرد به مترجم چیزی بگوید شبیه دفاع ، اما قاضی می خواست تمام اتهامات را بخواند .

هر کدام چندین مدرک جعلی داشتند ، با نامهای گوناگون. قاضی از آنها پرسید چرا از ایران خارج شدید ، شوهرش گفت که در یکی از شهرهای غرب ایران کار می کرده و حقوق چندانی نداشته ، ازوضعیت او هم گفت که یک بار به خاطر روسری شلاق خورده ، به تنگ آمده اند و به هر سختی از ایران آمده اند به دنبال یک زندگی بهتر.

اینکه در ترکیه با یک ایتالیایی برخورد کرده اند و این مدارک را از او گرفته اند برای آمدن به ایتالیا ، بعد هم در حال گذشتن از فرانسه برای رسیدن به اسپانیا دستگیر شده اند .با سوالات قاضی این بحث ادامه پیدا کرد ، او هم گریه می کرد.

قاضی از هر سه متهم خواست به جایگاه برگردند و بنشینند. مترجم هم روبروی آنها روی زمین نشست و ترجمه کرد و دلداری داد.

مدعی العموم شروع کرد. با حرفهایش همه را به خنده وا می داشت ، خنده ای که بوی تمسخر می داد. می گفت گریه ی او "اشک تمساح" است ، می گفت مگر این مردها دل ندارند که گریه نمی کنند ، می گفت او گریه می کند که دادگاه را تحت تاثیر قرار دهد.

در انتها هم از قاضی برای هر یک سه سال زندان و اخراج از خاک فرانسه را تقاضا کرد پیر مرد لاغر با صورتی کشیده که وقتی حرف می زد پوزخند آزار دهنده ای داشت.

 

مرد دیگری هم در دادگاه بود که لباسش شبیه لباس قاضی و مدعی العموم بود. وقتی صحبت کرد فهمیدم که وکیل این چند نفر است. صورتی گرد و اندامی فربه داشت.

گفت که او" اشک تمساح" نمی ریزد ، مادری که کودک چهار ساله اش را غربت و کودک پانزده ماهه اش را زندان از او جدا کرده. با تعجب از اینکه بر اساس قانون فرانسه کودک کمتر از هجده ماه را نباید از مادرجدا کرد، اما او در مدت پنج ماه زندان فقط دو بار طفلکش را دیده ، اشکش خون جگر است نه "اشک تمساح".گفت در تمام مدتی که با او بوده فقط از او چشم تر دیده .تمام تلاشش را کرد.

 از قاضی خواست تا هر سه را فقط به بازگشت به ایران محکوم کند.

قاضی دادگاه را به مدت بیست دقیقه تعطیل و اعلام حکم را به بعد از آن موکول کرد.

هر سه متهم بار دیگر دستبند به دست از دادگاه خارج شدند . او همچنان گریه میکرد.

 

******

 

دوباره زنگ دادگاه  و بلند شدن حاضرین.

قاضی هر سه را به ده ماه زندان و بعد از آن خروج از خاک فرانسه محکوم کرد ، ده ماهی که پنج ماهش گذشته بود و دو ماه و نیمش در آزادی مشروط  به سر می شد.

از دادگاه خارج شدیم ،  با مترجمی که کاری بیش از ترجمه کرده بود ، از وکیلشان تشکر کردم.

 باید بر می گشتیم ، در طول راه حرف زیاد داشتیم و روزمان به فکر به این دو ساعت دادگاه گذشت .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 19:26  توسط سبزک  |