تبليغاتX
اشارت
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

 

 

... خرگوش لالا سنجاب لالا ، آمد دوباره مهتاب لالا ، لالا لالا یی لالا لالایی ، لالا لالایی لالا لالایی ...

 

ساعت که نه شب می شد تمام آرزوهای بزرگ و شیطنت های کوچکم به رختخوابم ختم می شد ، حتی نمی خواستم آهنگ اولش را از دست بدهم : "شب بخیر کوچولو " . هنوز هم انگار در بیداری به خواب می روم وقتی به یاد صدای دلنشین مریم نشیبی گوینده رادیو می افتم ، صدای شب بخیر کوچولو دیگر به گوش بچه ها نمی رسد ، صدایی که شاهد کودکی دل انگیزم بود.

امروز در یک کتاب فروشی در یک جلسه ی کتابخوانی شرکت کردم، یادم آمد که چقدر شنیدن داستان شیرین است ، بخصوص با صدا و لحنی خوش .

این بار دو بازیگر تئاتر بودند که گوشه هایی از رمانی مدرن  با تم مهاجرت را خواندند ، نویسنده هم آنجا بود. همیشه از بودن در کتابخانه آرامش می گیرم ، دلیلش را نمی دانم اما تجربه زیاد کرده ام ، کتاب آرامش بخش است برایم .

امروز انگار این یک ساعت از عمرم کم نشد ،انگار از این عالم دور شده بودم با شنیدن داستان، چه رسم خوبی ست، لابد در ایران هم گاهی این جور کارها انجام می شود، اما من اینجا اولین باری بود که فرصت حضور در چنین جلسه ای را بدست آوردم ، کتاب خوب را خوب خواندن هم لازم است ، خیلی مهم است زیبا و درست خوانی کتاب.

بعد از جلسه هم با ژان مارک بور بازیگر مردی که کتاب را همراه فابین میخواند راجع به کارش صحبت کردیم ، که خیلی به فکرم فرو برد.

بعد از آن هم با دوست بسیار عزیزم فریور قدمی زدیم تا خانه و گل گفتیم و شنیدیم.

 هوا خنک، خیابان خالی ، شب  رسیده  بود و سکوت و سیاهی همراهش ، چندی ست به ارزشمندی "نبودن" فکر می کنم .

عدم ، عزیز است مثل سکوت ، مثل آینه ، مثل روزه ، مثل کویر ، مثل خواب. 

 

حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار                 خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 4:9  توسط سبزک  |