تبليغاتX
اشارت
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

 

 

شب دوباره فرو آمد

این آیه ی سیاه

این سایه ی مبارک هستی  سوز

این نیستی کلاه خیال انگیز ...

 

نخست :

 

ساعت به وقت تهران دو نیمه شب است، من به دنیا آمدم. مثل بسیاری دیگر .

اینکه مبارک بود را ایمان دارم ، عدمی که به هستی بدل شد یا نبودی که بود شد ، به همان اندازه که  وجودی که نیست می شودغمباراست ، از وجودی که از از ناکجا می رسد شادمان  میشویم  ، وجود شادی بخش است ، خصوصا آنکه هر یک با کیفیتی متفاوت باشیم و دنیای جدیدی ایجاد کنیم. هنوز از عهده ی این سوال بر نیامده ام که چرا!

امسال اولین سالی ست که این شب را با خودم می گذرانم ، تنها ، می توانستم دوری با یکی از دوستانم بزنم و آخر این شب برگردم ، اما نخواستم این فرصت را از دست بدهم. البته که اهمیت چندانی ندارد ، اما این هم شاید راهی ست که ما آدمها انتخاب کرده ایم تا بفهمیم پیر می شویم و فراموش نکنیم که می گذرد.اگر چه به قول Claude Lemesle   " هر چه می گذرد بیشتر فراموش می کنیم ..." امروز مثل دیروز و فردا ، گاهی سخت و گاهی کمتر سخت.

بگذریم. نه وقتی تبریک گفته ام و نه وقتی شنیده ام علتش را فهمیده ام ، اما خوب  می دانم که همه از اینکه می دانیم دیگری هست که در این گذشت همراه ماست و یادمان می اندازد که دوستش داریم و دوستمان دارد شاد می شویم.

           

            *******

 

دو دیگر :

 

حسین عزیز به بازی دیگری دعوتم کرده که فکر می کنم ارتباطی هم با بخش اول نوشته ام دارد.

از من خواسته تاثیر گذار ترین ها در زندگی ام را روایت کنم.

پیش از همه می گویم که همواره تلاش کرده ام تا می توانم از عنصری تاثیر مستقیم نگیرم ، چون آزادم .

معتقدم که همه ما چکیده ی تمام لحظات زندگی مان هستیم ، لحظاتی که به همین خاطر نمی توان به راحتی نام خوب یا بد به آنها داد . چکیده ی تمام داستانهایی که یا زندگی کرده ایم یا شنیده ایم یا خوانده ایم یا دیده ایم ، داستانهایی که با تمام تلاش  نتوانسته ایم با پایان ببریم ، آنهایی که از خواندنشان سیر نمی شویم و از دست نمی گذاریم تا به پایان ببریم ، فیلمهای کسالت بار یا دوست داشتنی ، آدمهای دوست داشتنی یا مایوس کننده ، همه در وجود ما هستند ، وجودی سلبی یا ایجابی ، کم رنگ یا پر رنگ ، اما هستند و می مانند .

با همه این اوصاف این بازی بهانه ای شد تا یاد تمام گذشته ام کنم و بار دیگر زندگی را ستایش کنم ، تمام و کمال ، تاثیر گذار ترین عنصر ، یعنی زندگی را، با تمام  کم و بیش ها و هست و نیست هایش.

با این حال فکر میکنم می شود نام عناصری را برد که تاثیرشان را بیشتر احساس می کنیم و به نظر اساسی تر می نمایند و تاثیر ایجابی بیشتری داشته اند.

پیش از همه خانه ای که در آن بزرگ شده ام با همه عزیزانم ، همه محبت جاری اش ، با همه تلخی ها و شیرینی هایش ، با همه کتابها و کتابخانه هایش ، با همه آشپز خانه و در و دیوارش. عشقی که به مادرم ، پدرم و خواهرانم می ورزم حاصل تمام اینهاست  که می ماند تا من می مانم.

سپس ، مدرسه هایی که رفته ام و تمام دوستان و معلمان خوب و بد ، از دبستان قدس تا راهنمایی توسعه تا دبیرستان فرهنگ . در این میان هم می توانم کسانی را بشمارم که تاثیر ایجابی قوی تری داشته اند.

بعد از آن ساز و موسیقی ، و استادم ، آقای بیانی که تاثیرش به را زیاد احساس می کنم.

پس از آن دکتر ملک محمدی که پیش و بیش از همه مرا به بسیاری کارها تشویق کرد.

از کتاب و فیلم هم بگویم زیاد می شود ، اما به راستی هم نمی توانم تاثیر یکی را از دیگری بیشتر بدانم.

اما بزرگترین تاثیر بر من از جانب زندگی ایجاد شده ، دوست داشتن و دوست داشته شدن و زندگی کردن و نکردن و در وطن بودن و نبودن ،  امروزم را بی شک ساخته است.

اندیشه من بیش از همه از همه چیز به علاوه حسین فهیمی تاثیر گرفته و می گیرد.

 

************

روی ماه همه عزیزانم را می بوسم ، آنهایی که از آمدنم خوشحال شدند و از خوشحال بودنم بیش از آن ، وسپاسگذار از همه کس و همه چیز ، و پیش از همه از خداوند و پس از آن مادر ، پدر و خواهران عزیزم و تمام دوستان دوست داشتنی ام.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 4:34  توسط سبزک  |