تبليغاتX
اشارت
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

قرار بود هفته ای یک بار بنویسم ، قرار بود از سفرم بنویسم

همه ی اینها سر جای خودش ، سر یک هفته آن مطلب را می نویسم اگر خدا بخواهد ، اما این پست را استثنائی بدانید به بهانه ی شبهای سپید و سرد تهران:

برف را دوست دارم

برف را وقتی می بارد دوست دارم

برف را وقتی روی زمین می نشیند دوست دارم

برف را در شهر دوست دارم ، برف را در کوه و دشت دوست دارم

برف را وقتی تبدیل به گلوله های کوچک و بزرگ می شود دوست دارم

برف را وقتی دستانم را با سرمایش بی حس می کند دوست دارم

برف را دوست دارم به خاطر یک رنگی اش.

برف را دوست دارم به خاطر بی رنگش اش ، به خاطر دست نخوردگی اش ، بکارتش.

بخاطر پوشانندگی اش ،به خاطر بی تفاوتی اش.

به خاطر پشتکارش ، صبوری اش ، سکوتش ، صدایش!

برف را دوست می داشتم وقتی صبحها که از پنجره نگاهش می کردم لحاف سپیدش را  پهن کرده بود.

برف را دوست می داشتم وقتی لقلقه ی زبان گوینده ها میشد تا یک روز تعطیلی مان توجیه پیدا کند.

شبهای برفی تهران را دوست دارم ، شبهایی که سه سالی می شود از دیدنشان محروم بوده ام  .

 

برف را دوست دارم ، اما خوب می دانم کسانی هستند که برف را دوست ندارند ، به خاطر سرد بودنش ، شاید به خاطر چکیدنش از سوراخ سقف نا هموار خانه ، به خاطر پاهایی که از سرما و خیسی برف سرما زده می شوند ، به خاطر بی سر پناهی ، به خاطر خیسی ، به خاطر ناتوانی مالی برای خریدن پوشاک زمستانی یا خوردن غذای گرم ،به خاطر بیماری ، درد و به خاطر تمام خاطره های بد. وااااااااااااااااااااااااااااااااااای زندگی ، زندگی ، چقدر دو رنگ و بی عدالتی !!!!!!!!!!!!!



+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 5:4  توسط سبزک  | 


تصمیم گرفتم از این به بعد خودم را مجبور به نوشتن کنم ، حداقل هفته ای یک بار ، اگر نه به گمانم به جایی برسم که دیگر نتوانم بنویسم.

یک مشکل نوشتن هم برای من تعارفی ست که با خودم دارم ، نوعی خود سانسوری که من بیش از همه ملتهایی که تا به امروز کم و بیش شناختم در ایرانیان یافتم.

برای شروع هر کاری اول به دیگران فکر می کنیم ، به بازخوردی که آن نوشته یا فعل از خود به جا می گذارد. این هم به نظرم ریشه در انعطاف ناپذیری مان در جایگاه شنونده یا خواننده یا بیننده دارد و البته در نوعی خود ناباوری که به الگوهای ماورایی و ذهنی مان بر میگردد.

معمولا چارچوبی در ذهنمان داریم که افراد را به خوب و بد و اتفاقات را به درست و نادرست تقسیم می کند . به همین خاطر اندکی از ما می توانیم هر کس را همانطور که هست بشناسیم و بپذیریم یا حتی دوست بداریم . بدون تعارف بگویم ، مطلق اندیش ترین قومی هستیم که میشناسم. به همین خاطر اینجانب شاید ترجیح می دهم تمام مزخرفاتی که به ذهنم می گذرد را منتقل نکنم و حرفها و حدیثها را بعد از کلی به قول علما ، "جرح و تعدیل" بنویسم ، باشد که این زبان سرخ نه سر خودم ، نه سر وبلاگم را به باد دهد. البت ، اگر هم من به این مهم نپردازم ، عزیزان دیگری که به امر سانسور اشتغال دارند در چشم بر هم زدنی دسترسی به این سایت را به علت مخالفت با بسیاری مسائل ریز و درشت برای دوستان داخل ایران ناممکن میکنند ! خلاصه ، یا خودت سانسور می کنی ، یا خودت سانسور می شوی ، نتیجه یکی ست ، پس بهتر آنکه سرت به کار خودت باشد.

 

غرضم این نبود که این همه این حرفهای صد تا یک غاز را طولانی کنم ، اما شد !

به هر حال در پست بعدی که قاعدتا در هفته بعد می نویسم ، چند کلامی از یک سفر اخیر و تاملات و نشخوارهای ذهنی و فلسفی(!) ام در این سفر می نویسم .




+ نوشته شده در  یکشنبه 9 دی1386ساعت 3:58  توسط سبزک  |