|
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
|
مدتی می شد که سوالی ذهن حقیر را به خود مشغول کرده
بود ، نه ! سوال این نیست که "پشه
ها روز ها کجا می روند" ! سوالم اینقدر هم فلسفی نیست !
1) مساله این است که ریشه ی اخلاق چیست
بهتر بگویم ، آیا هیچگاه انسان ،دیگری را به خود ترجیح داده است ؟به نظر می رسد انسانیت کاملا به عقلانیت وابسته است ، اخلاق هم
همینطور و هر دو به زندگی اجتماعی.
به نظرمن انسان به اقتضای زندگی اجتماعی اش قوانینی وضع کرده
و اینکه امروز همه به این اصول در ناخود آگاه خود به دیده ی
احترام می نگرند معلول یک پیش فرض انسانی ست . این پیش فرض انسانی چیزی نیست جز
برابری ، حقوق یکسان و غیره که همه انگار از مقتضیات زندگی اجتماعی انسان هستند و
توسط خود انسان حتی به صورت ناخود آگاه وضع شده اند.انسانهایی که به قول حسین شیخ بازیگر اجتماعی بوده اند نه تحلیلگر اجتماعی.
یک مثال می زنم : امروز تقریبا هر کسی در هر جای دنیا باشد گمان می کند "دمکراسی" کار آمد ترین شیوه ی حکومت داریست . این ناشی از یک رشته تجربه های تاریخی و اجتماعی ست و حتی هستند کسانی که گسترش آن را وظیفه ی اخلاقی خود می دانند و به چشم یک ارزش اجتماعی به آن می نگرند، اگر نه دمکراسی تنها یک مدل است که ممکن است دیر یا زود جای خود را به مدلی دیگر بدهد . اگر امروز همه ی ما به سالخوردگان احترام می گذاریم ، از باب همین پیش فرضهای اجتماعی ست که به ما آموزش داده شده.
این فرضیه امید وار کننده است ، امیدوار کننده از این جهت که می توان تمام نیازهای اجتماعی را در ناخود آگاه جامعه وارد کرد و به صورت ارزشهایی مورد احترام برای همه جا انداخت ، اما وحشتناک هم هست از این جهت که شاید روزی این ضرورتهای اجتماعی که بسیار انعطاف پذیرند زندگی فردی را به نفع اجتماع مصادره کنند. اینجا دوباره به خودخواهی انسان می رسم : انسان در نهایت منافع خود (زندگی شخصی اش) را به منافع اجتماعی ترجیح می دهد و نتیجه ی منطقی اما دردناک ،این که همه ی ما به اخلاق تن می دهیم یعنی همه ی ما نوعی مقاومت درونی نسبت به اخلاق داریم ، شاید این همان نفسی ست که قرآن می گوید ، اگر اینطور باشد برای مبارزه با نفس انسان باید یه عقلانیت پناه ببرد .
حتی اگر
شده در ناخود آگاه خود ، بیشتر به منافع خود می اندیشیم ، اما اخلاق ما را به
رعایت دیگران وادار می کند. حتی می توان گفت که در منافع اجتماعی هم به نوعی به
منافع خود می اندیشیم ، به خود باز می گردیم.
حالا بگویم از کجا به این همه فکر کردن افتادم ، وعده کرده
بودم از سفرم می نویسم بقیه اش باشد برای پست بعد ، خیلی طولانی شد.