|
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
|
از مدت ها پیش بسیاری از مسایل اطرافم را با یک تئوری توجیه
می کردم . تئوری من این بود که همیشه هر زیادی نتیجه ی یک کاستی ست ، یا به عبارت
پیچیده تر هر افراطی نتیجه ی منطقی و گریز ناپذیر یک تفریط و هر تفریطی نتیجه ی
ناگزیر یک افراط است.
چند وقتی ست علاوه بر این تجربه ، احساسی
دیگر را تجربه می کنم یا بگویم زندگی می کنم ، اینکه احساس می کنم در هر انسانی
نیرویی ست که به صورت خودکار انسان را به سمت تعادل روحی حرکت می دهد.
همه ی ما به واسطه ی انسان بودنمان نیازهایی داریم ، جدا از
نیازهای جسمی ، نیاز های روحی زیادی هم داریم ، مثل نیاز به شادی ، به محبت ، به
گوش دادن ، به شنیده شدن ، حتی به غمگین
بودن و بسیاری نیازهای شناخته و ناشناخته .
به نظرم این نیازها خیلی اوقات توسط یک مکانیزم روانی به
تعادل می رسند ، با این توضیح که گاهی برایمان پیش می آید که مثلا از شاد بودن
زیادی هم خسته می شویم و نیاز به اندکی تنهایی و خلوت و تامل داریم ، یا از زیاد
حرف زدن خسته می شویم و نیاز به اندکی سکوت و گوش دادن یا حتی گوش ندادن داریم ،
یا بر عکس ، از گوش دادن زیاد خسته می شویم و ناگهان به جایی می رسیم که باید حرف
یزنیم.
نمی دانم ، شاید این یک احساس شخصی باشد ،اما به وجود این نیروی تعادل زا در خودم ایمان آورده ام.