تبليغاتX
اشارت
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

از مدت ها پیش بسیاری از مسایل اطرافم را با یک تئوری توجیه می کردم . تئوری من این بود که همیشه هر زیادی نتیجه ی یک کاستی ست ، یا به عبارت پیچیده تر هر افراطی نتیجه ی منطقی و گریز ناپذیر یک تفریط و هر تفریطی نتیجه ی ناگزیر یک افراط است.

چند وقتی ست علاوه بر این تجربه ، احساسی دیگر را تجربه می کنم یا بگویم زندگی می کنم ، اینکه احساس می کنم در هر انسانی نیرویی ست که به صورت خودکار انسان را به سمت تعادل روحی حرکت می دهد.

همه ی ما به واسطه ی انسان بودنمان نیازهایی داریم ، جدا از نیازهای جسمی ، نیاز های روحی زیادی هم داریم ، مثل نیاز به شادی ، به محبت ، به گوش دادن ، به شنیده شدن ، حتی به غمگین بودن و بسیاری نیازهای شناخته و ناشناخته .

به نظرم این نیازها خیلی اوقات توسط یک مکانیزم روانی به تعادل می رسند ، با این توضیح که گاهی برایمان پیش می آید که مثلا از شاد بودن زیادی هم خسته می شویم و نیاز به اندکی تنهایی و خلوت و تامل داریم ، یا از زیاد حرف زدن خسته می شویم و نیاز به اندکی سکوت و گوش دادن یا حتی گوش ندادن داریم ، یا بر عکس ، از گوش دادن زیاد خسته می شویم و ناگهان به جایی می رسیم که باید حرف یزنیم.

نمی دانم ، شاید این یک احساس شخصی باشد ،اما به وجود این نیروی تعادل زا در خودم ایمان آورده ام.




+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 4:42  توسط سبزک  |