تبليغاتX
اشارت
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

امروز روز خیلی عجیبی بود

هوا بر خلاف بیشتر روزهای شهر ابری و گاهی بارانی بود ، با اینکه هوای بارانی را به خاطر تازه بودنش دوست دارم اما گاهی خیلی کلافه ام می کند.

بعد از ظهر برای انجام چند کار بیرون رفتم:

یک: پیرمردی را دیدم که یک بار دیگر نیز او را دیده بودم، در همین حوالی زندگی می کند. او بسیار پیر است.

به گمانم بیش از صد سال دارد. این را میتوان از پلکهایش که هر کدام چندین چروک زخیم دارند و از باقی صورتش فهمید. آنقدر پیر است که از اینکه راه می رود شگفت زده شدم. امروز دیدمش که به آرامی به ایستگاه اتوبوس نزدیک می شد، چرخ خریدش را می کشید. از یکی از فروشگاههای آن اطراف خرید کرده بود. مثل همیشه چندین کیف کوچک و بزرگ به خودش آویزان کرده بود. به ایستگاه رسید. با اینکه معدود صندلی های ایستگاه خالی بودند ، وقتی از تابلویی که ساعت رسیدن اتوبوس بعدی را نشان می داد فهمید اتوبوس در پنج دقیقه می رسد، ننشست. ایستاد و کمی قدش را صاف کرد. در اتوبوس هم ننشست با اینکه جای خالی زیاد بود ، چون می خواست سه استگاه بعد پیاده شود. باز هم سن و سالش توجه مرا به خودش جلب کرد.  در همین فکر بودم که دیدم چیزی شبیه گوشی در گوش دارد. فکر کردم سمعک است ، اما بیشتر که دقت کردم دیدم دارد با دستگاه پخش موسیقی (ام.پی.3 پلیر) اش ور می رود. ناگهان یک شخصیت در ذهنم شکل گرفت، چیزی شبیه شکل گیری شخصیت "انیس" در رمان "نامیرایی" کوندرا. او تنهاست ، تمام کارهایش را خودش انجام می دهد ، هنوز به جای حرف زدن ترجیح می دهد گوش کند ، به اخبار و موسیقی هنوز علاقه مند است و با سیر تحول جهان پیش می رود. او زندگی را امیدوار کرده ، مرگ را ناامید. آرام است مثل نوازنده ای که به صدای ساز خودش گوش می دهد.

دو: در همان اتوبوس پسری نوجان بود که گاهی سرش را به شیشه می کوبید و فریاد میزد. درست پشت راننده نشسته بود .وقتی راننده به او تذکر داد از جایش بلند شد ، آرام شد ، همراهش از انتهای اتوبوس آمد و برای راننده توضیح داد که او مریض است .همراهش بلا فاصله از ماشین پیاده شد و رفت. او ماند. همچنان داد می زد ، به شیشه تف می کرد ، فحش می داد ، سرش را به شیشه می کوبید ، اما سرش را بر نمی گرداند. نمی دانم به راستی مریض بود یا نه ، اما انگار فرقش با همه ی دیگرانی که در آن اتوبوس بودند این بود که از همه ی ما با زندگی صادق تر بود. تمام ناسزاهایی که ما گاهی در دلمان به در و دیوار می گوییم را به زبان می آورد. هیچکس در آن نیمه اتوبوس که او بود نه نشسته و نه ایستاده بود. او هم تنها بود.

سه: مادری سیاه پوست در همان اتوبوس بود که با دو فرزندش در کناری ایستاده بود ، یکی نوزاد در کالسکه و دیگری یک پسر بچه ی حدود سه ساله که دسته ی کالسکه را گرفته و کلاه کاپشنش را بر سر کشیده بود. کسی را نگاه نمی کرد. وقتی نگاهش کردم در صورتش یک مرد دیدم. شاید یک کارگر مزرعه ی پنبه ای در امریکا ، نمی دانم ، اما یک مرد پشت چهره اش نشسته بود. وقتی خواستم پیاده شوم پشت سر او قرار گرفتم که همچنان دسته کالسکه را چسبیده بود. سرش را به آرامی بلند کرد . لبخند زدم . بی تفاوت نگاهم کرد. وقتی دستم را به طرفش دراز کردم تا به نشانه ی دوستی دستش را بگیرم ، با همان آرامش دسته کالسکه را رها کرد ، با پنجه ی کوچکش انگشت سبابه ام را گرفت. آنقدر صمیمانه دستم را گفت ، آنقدر کودکانه به دستی که به سویش دراز شده بود اعتماد کرد که تا چند لحظه بعد شکه بودم ، می خواستم فریاد بزنم از شوق ، می خواستم گریه کنم از ذوق. با هم به سمت در رفتیم. فاصله ی اتوبوس تا جدول کنار زیاد بود . مادرش در ایستگاه منتظرمان بود ، از شانه هایش بلندش کردم و روی زمین گذاشتمش. دوباره دسته ی کالسکه را چسبید. از خیابان رد شدم. آنقدر تحت تاثیر این کارش بودم که حتی دوباره برنگشتم نگاهش کنم.

چهار: به میدان مرکزی شهر رفتم. چند روزی ست مسابقات والیبال ساحلی ! در یک زمین شنی که برای این کار درست شده برگزار می شود. داشتم از کنار این زمین می گذشتم دیدم علیرغم بارش باران ، دو تیم در حال بازی هستند، تیمی که مشکی پوشیده و از دو مرد تشکیل شده بود در سمت چپ و دیگری که قرمز پوشیده بود و یک دختر و پسر در آن همبازی بودند در سمت راست. خواستم از پله های کنار زمین بالا بروم تا زمین را از بالا تماشا کنم. تمام سکوها از آب بارن خیس شده بود. با این حال چند نفری نشسته بودن، چند نفر خیلی پراکنده. مردی میانسال در کنج نشسته بود. تنها کسی بود که گاهی حرفی میزد یا هورایی می کشید ، کف می زد یا از جایش بلند میشد . وقتی می نشست در خودش مچاله می شد. زانوهایش را به هم می چسباند ، کف دستهایش را روی زانو می گذاشت و آرنجهایش را به هم نزدیک می کرد. روی زانوهایش خم می شد و برای دیدن بازی سرش را بلند می کرد. نگاهش به من افتاد که در بالا ترین نقطه ی سکوها درست در وسط ایستاده بودم. رفتارش خیلی کودکانه به نظر می آمد. به من خندید و با ایما و اشاره گفت بیا کنار من بنشین ، به من فهماند که با آستینش سکو را خشک می کند. من باید می رفتم.


این روزها غصه می خورم که نمی توانم زودتر از اوایل مرداد به تهران برگردم ، خیلی زیاد ، به این فکر می کنم که زود می گذرد و به اینکه چاره ای هم ندارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 1:2  توسط سبزک  |