|
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
|
دو هفته
ای می شود که بر خلاف همیشه آسمان شهرمان گرفته
انگار
آسمان هم دیگر از این همه بلا تکلیفی خسته شده و زانوی غم در بغل ساز "چه
کنم" می زند
دل من
هم دست کمی از آسمان ندارد
امروز
اصلا سر سازگاری ندارد
دلم می
خواست جایی بودم که دلم می خواست
دلم می
خواست می دانستم دلم می خواهد کجا باشم
دلم می
خواست دلم تکلیف خودش را با من روشن می کرد
دلم می
خواست کسی از درونم مثل آدم گاهی با من حرف می زد تا می فهمیدم آن توها چه می گذرد
دلم می
خواست گاهی هم روزگار کمی حرف شنوی داشت
دلم می
خواست کمی لج نمی کرد ، بچه بازی در نمی آورد ، عمدا اذیت نمی کرد
گاهی به
این فکر می کنم که آدمیزاد هستم و در این دنیا زندگی می کنم دلهره برم می دارد
شاید روزی
از روزهای پاییز یا زمستان باشد
روزی که
می رسد
روزی که
یا سرد است یا خیلی سرد
روزی که
این نباشم
که این
نباشد