تبليغاتX
اشارت
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

بعد از کلی کار خیلی خسته‌ام، روحم بیش از جسمم.

امروز متقاعد شدم بیش از آنکه آدم عاقلی باشم آدمی احساساتی هستم. دلیلش خیلی ساده است، از سه ماه پیش به فکر ترجمه‌ی کتابی در باب انتخابات بودم، وقتم اجازه نداد، از یک ماه پیش به ضرورت نوشتن حداقل یک پست در باره‌ی انتخابات رسیدم، وقت نشد، اما امروز اصلا روز خوبی برایم نبود (با اینکه روز تولدم بود ) ، با حسین شیخ حرف زدم، نفس حرف زدن خوب بود، دلم مثل خیلی‌های دیگر برایش تنگ شده بود، اما خبرهای خوبی نداشت. براوردش این بود که دوباره قرار است چهار سال بدنامی و خفت مردی به نام احمدی نژاد را به دوش بکشیم، بیش از آن بدنامی و خفت مردمی را که به او رای خواهند داد، مردمی که همه ما هستیم ، بهمان بر نخورد، همه ما، خود من اول از همه. این همه امید و آرزو به باد میرود، چهار سال صبر کردیم، چهار سال خوشبینانه به قضاوت نشستیم که بالاخره سرمان به سنگ خواهد خورد، که بالاخره بیدار خواهیم شد.

 امیر عزیز! امیری را می گویم که چند ماه پیش با همسرش مهمان من بود، یادت می‌آید که سه ساعت تمام بحث کردیم که این راهش نیست، می‌گفتی باید به احمدی نژاد رای داد که مردم بالاخره روزی سرشان به سنگ بخورد؟! اما کی امیر جان، دیر شد ، قافله را باختیم، خواب اصحاب کهف که سهل است، این جماعت مرده اند، نوشته‌های عصر قاجار را بخوان، انگار امروز ماست، روزی هزار بار تصنیف عارف قزوینی در سرم پیچ می‌خورد که " مخور غم که ایران ز ما خراب‌تر نیست، بد آن ملتی کز خرابیش خبر نیست" ، حالت تهوع می‌گیرم.

به یاد تمام حرف‌هایی می‌افتم که بارها از مراکشی‌ها شنیده‌ام، به یاد تمام عشقی که به این به اصطلاح رئیس جمهور دارند، به اینکه می‌گویند تنها رئیس جمهوری‌ست که در برابر غربی‌ها از مسلمانها دفاع می‌کند، به یاد تمام حرف‌های زده و نزده‌ام : مگر ما برای مسلمانان رئیس جمهور انتخاب می‌کنیم؟! ما اصلا چیزی به نام منافع ملی داریم؟ مسلما که نداریم، ملت ما ملت فلسطین را هم شامل می‌شود، عراق را هم ، اما کجا بودند این مسلمانان وقتی عراق به خاک ما تجاوز کرد؟ کجا بودند این برادران دینی وقتی ایران غارت شد؟ کجا هستند این مسلمانان فلسطینی تا از نام خلیج فارس دفاع کنند؟ کدام فلسطینی یا لبنانی برای ما ایرانی‌ها تب می‌کنند که ما برایشان بمیریم؟

دار و ندارمان را دادیم تا مردی انتخاب کنیم که از جنس مردم باشد و هست، اما کسی نبود به ما بگوید رهبری کشور مردم نمی‌خواهد ، نخبه می‌خواهد. بودند کسانی که گفتند، اما آنها را به نام بی ذین و ایمان ترد کردیم، اداره‌ی کشور آیین کشور داری می‌خواهد نه دین!! متاسفم از زدن این حرفها، اما حقیقت برنده است.

 " بماندیم و ما شد خراب این گلستان، گلستان ، شد این گلستان

دریغا نمانده گلی، بلبلی، به سرو بستان، به سرو بستان

اگر ملک جم شد خراب گو به ساقی، به ساقی، تو باش  باقی، تو باش  باقی

صبوحی بده زان شراب شب به مستان، به مستان، بده به مستان ، بده به مستان

بس است و ما را، هوای بستان،

که گل دو روز است در گلستان

بده می که دنیا دو روز بیشتر نیست

مخور غم که ایران زما خراب تر نیست

بد آن ملتی کز خرابیش خبر نیست، خبر نیست، جانم خبر نیست، جانم خبر نیست

آه که اگر آه در بگیرد

دامن هر خشک و تر بگیرد

بی‌خبران را خبر نمایید

زشان برِ ما خبر بگیرید"   

(یک هفته پیش از انتخابات 22 خرداد)

 

باید من هم اعتراف کنم

اعتراف می‌کنم که مردمم را نمی‌شناختم

اعترافی نه از جنس گلسرخی و عطریانفر و ابطحی

امروز شرمنده ام از فراموش کردن تاریخ ایران، از نادیده گرفتن مردمی که هشت سال با چنگ و دندان از ایران دفاع کردند، مردمی که فکر می‌کردم مرده‌اند، اما دیدم زنده‌تر از آنند که توصیف یا پیش بینی شوند

اعتراف می‌کنم که مرد را از نامرد نشناختم

به مردمم شک کردم ، به نامردمانی که به تخت حکومت تکیه زذه‌اند شک نکردم

امیدوارم به گذشت زمان، امیدوارم به همین مردم، به همین سبزها

به جوان و پیرشان

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 6:13  توسط سبزک  |